مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز نفرت هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

 

narooooooooداني نفرین !!!

ای عشق نفرین به تو که شیطان واقعی هستی، تا لب سراب می کشی و در چاه دلت سرنگون میکنی!

ای عشق لعنت به تو که زهر هلاهل هستی که به رویت روکش شیرین کشیده ای!

ای عشق لعنت به تو که اول می فریبی و آخر وامی گذاری، اول مست میکنی و آخر دیوانه ی بند می نمایی!

ای عشق

لعنت

لعنت

لعنت

لعنت به تو که مدهوش میکنی و بدترین بلاها را سرگرفتاران خود می آوری!!!!

raftioooooooo  tanham ...