دخترم زینب کوچولو
در ميان من و تو فا صله ها ست...
گاه مي انديشم ،
_مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را بر داري !
تو توانايي بخشش داري .
دستهاي تو توانايي آن را دارد؛
_که مرا ،
زندگاني بخشد.
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطربرجسته اي از زندگي من هستي.
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهي ديگر ،
رونقي ديگر هست.
مي تواني تو به من ،
زندگاني بخشي؛
يا بگيري از من ،
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني؛
باد را مي مانم.
من به سرگرداني،
ابر را مي مانم.
من به آراستگي خنديدم.
من ژوليده به آراستگي خنديدم.
_سنگ طفلي، اما،
خواب نوشين کبوترها را در لانه مي آشفت .
قصه ي بي سر و ساماني من ،
باد با برگ درختان مي گفت .
باد با من مي گفت.
باد با من مي گفت :
ابر باور مي کرد.
من درآيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم.
آه مي بينم، مي بينم !
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم که تو را در خور؟
_هيچ .
من چه دارم که سزاوار تو؟
_هيچ.
تو همه هستي من ،هستي من
تو همه زندگي من هستي .
تو چه داري ؟
همه چيز .
تو چه کم داري
_هيچ.
بي تو در مي يابم،
چون چناران کهن
از درون تلخي واريزم را.
کاهش جان من اين شعر من است.
آرزو مي کردم ،
که تو خواننده شعرم باشي.
_راستي شعر مرا مي خواني؟_
نه، دريغا ،هرگز،
باورم نيست که خواننده ي شعرم باشي.
_کاشکي شعر مرا مي خواندي!_
گاه مي انديشم ،
_مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را بر داري !
تو توانايي بخشش داري .
دستهاي تو توانايي آن را دارد؛
_که مرا ،
زندگاني بخشد.
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطربرجسته اي از زندگي من هستي.
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهي ديگر ،
رونقي ديگر هست.
مي تواني تو به من ،
زندگاني بخشي؛
يا بگيري از من ،
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني؛
باد را مي مانم.
من به سرگرداني،
ابر را مي مانم.
من به آراستگي خنديدم.
من ژوليده به آراستگي خنديدم.
_سنگ طفلي، اما،
خواب نوشين کبوترها را در لانه مي آشفت .
قصه ي بي سر و ساماني من ،
باد با برگ درختان مي گفت .
باد با من مي گفت.
باد با من مي گفت :
ابر باور مي کرد.
من درآيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم.
آه مي بينم، مي بينم !
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم که تو را در خور؟
_هيچ .
من چه دارم که سزاوار تو؟
_هيچ.
تو همه هستي من ،هستي من
تو همه زندگي من هستي .
تو چه داري ؟
همه چيز .
تو چه کم داري
_هيچ.
بي تو در مي يابم،
چون چناران کهن
از درون تلخي واريزم را.
کاهش جان من اين شعر من است.
آرزو مي کردم ،
که تو خواننده شعرم باشي.
_راستي شعر مرا مي خواني؟_
نه، دريغا ،هرگز،
باورم نيست که خواننده ي شعرم باشي.
_کاشکي شعر مرا مي خواندي!_
+ نوشته شده در جمعه ۲۲ مهر ۱۳۹۰ ساعت 6 توسط کاظم نقی زاده مقدم
|
الهی! در شگفتم