حرف دل

با یاد و نام او که تو را زندگی جاودان بخشید اغاز خواهم کرد

در خاطری که تویی دیگران فراموشند............

مهربانم زیباترین احساساتم را با قلم عشق نثار تو میکنم

و....به تو فکر میکنم... به تو که که در گلزار وجودم اشیان کردی

و بر تار و پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودی

پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه زیبایی چشمانت

هنوز در من شمعی روشن است

و من در انتهای غروب نگاهم را به سوی مشرق چشمانت دوخته ام

تا مگر بازتاب صداقتمان در دستلن تو تجلی کند.....

ای رویای شبا نه امغم دور از تو بودن مرا میکشد و می میراند

روزها و شبهای فراق دست دعای چشمانم را به سوی استان الهی بلند کردم و

با اشکهای خود چندی برایت گریستم


شبهای کنار پنجره تداعی کننده تنهایی وسعت سبز وجودم بود

که ان را با ماه در میان گذاشتم

و تدوینگر چشم به راه بودن من بود

اینک بین ما دیوارهای سنگی و فاصله دیدار به درازی یک عمر است

و جان تنها بهائیست برای دیدار تازه کردن

نازنینا ......اامیدوارم روزگارت گر که بی من بگذرد خوش باد

ای طلایی رنگ

ای تو را چشمان من دلتنگ........

انتظار تلخ

منتظر هستم........زیرا میدانم تو به سوی من باز خواهی گشت.

با همه قدرت خود این انتظار تلخ را تحمل خواهم کرد.

زیرا میدانم اگر جسم تو مراجعت نکند قلب و روحت به سوی من

به سوی عشق ابدی و جاودانش خواهد شتافت............

قلبی که خاطره ها و خوشی ها و نگاه ها برای همیشه در ان مدفون است

و با هر ضربان خود انها را نیز به حرکت در می اورد...............

منتظر هستم و در هر بهار و تابستان و در هر گوشه و کنار انتظار میکشم

تا ان کسانیکه عاقبت دل خود را از تو پس خواهند گرف.... کم کم از تو دور شوند

و گرد و غبار از خاطراتت کنار رود..........


و به یاد من و گذشته من بیفتی و به یاد عهد ها و پیمانها و شبها........

به یاد شب های مهتابی در میان قایق ها که صدای ضربان قلب های ما با صدای

پاروهای قایقران پیر در هم می امیخت و ما را به اینده روشن و امیدوار می ساخت

اتنظار میکشم و به انهایی که لبخندهای پیروز مندانه ای از این جدایی ما بر لب می اورند

میگویم...............

من هنوز منتظرم زیرا روح و جسم او متعلق به من است

من هنوز منتظرم زیرا چشمان او به جز دیدگان من کسی دیگر را نمی بیند

منتظرم چون که حتی مرگ هم نمیتواند ما را از هم جدا کند

زیرا هنوز قلب های ما با خاطرات گذشته همچنان با یک اهنگ موزون می طپد

دوباره تنها شده ام دوباره دلم هوای دیدنت را کرده است

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم

به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمع ها دیدم.

دو.باره می خواهم به سوی تو بیایم. تو را در کجا می توان دید؟در اواز شباویزهای عاشق؟ در چشمان یک اهوی مظطرب؟


در شاخه های یک رز قرمز؟

در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته است؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند برایت نامه بنویسم وتو

نامه هایم را بخوانی و جواب انها را به نشانی تمام غریبان جهان بفرستی.

ای کاش می توانستم تنهایی ام را برای تو معنا کنم

واز گوشه های افق برایت اواز بخوانم.

کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم؟..........

می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهام خالی بمانند.

و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.می ترسم........

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه سرودهای قلبم را نشنود.

می ترسم نتوانم بنویسم واخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد.

و.......... تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.

دوباره شب دوباره طپش این دل بی قرارم.

دوباره سایه حرفهای تو که روی دیوار روبه رو می افتد.

دلم می خواهد تمام دیوارها پنجره شوند ومن تو را در میان چشمهایم بنشانم.

دو باره شب دوباره تنهایی و.......

دوباره خودکاری که با همه ابرهای عالم پر نمی شود.

دوباره شب دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته است.

دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت.................

و دوباره من و یک دنیا خاطره...........