عشق
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی ؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی ؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی !
تو چقدر ساده ای
خوش خیال کاغذی !
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط
دستمال باش !
دستمال کاغذی ، دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش ، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه های اشک کاشت .
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی ؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی ؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی !
تو چقدر ساده ای
خوش خیال کاغذی !
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط
دستمال باش !
دستمال کاغذی ، دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش ، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه های اشک کاشت .

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰ ساعت 6 توسط کاظم نقی زاده مقدم
|
الهی! در شگفتم