کوتاه وخواندنی

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
میرسد روزی که تنها در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
...
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرک ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم؟؟؟

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن
مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
از همان لحظه که با غمزه ز من دل بردی من از آرامش شبهای قشنگم گفتم
که اگر با تو قرارم باشد لحظه ای خواب دگر با من نیست
و من از دیدن تو وقت سحر دلشادم
کاش یادت نرود
زیر آن نقطه پر رنگ بزرگ بین بی باوری آدمها یک نفر می خواهد با تو تنها باشد
نکند کنج هیاهو بروم از یادت

یکی بود یکی نبود زیر اون سقف کبود یه غریب آشنا دل و جونم رو ربود
تو حریم لحظه هام خود دنیام شده بود
مثل عطر زندگی مثل رویام شده بود
این جوری نگام نکن گل یاس مهربون
اون غریبه خودتی
همیشه با من بمون

الهی! در شگفتم