درسهای اموختنی
- آموختم که همیشه باید به افرادی که دوستشان دارم ٬ عشق بورزم ; چرا که شاید امروز آخرین باری باشد که آنها را ملاقات میکنم .
- آموختم که درست در زمانی که فکر می کنم دیگر قادر به ادامه دادن نیستم ٬ میتوانم راه های زیادی را برای رسیدن به هدفم امتحان کنم .
- آموختم که ما در برابر کارهایی که انجام می دهیم مسئول هستیم .
- آموختم که یا من رفتارهایم را کنترل می کنم یا رفتارهایم مرا کنترل می کنند .
- آموختم که انسانهای قهرمان ٬ کسانی هستند که وقتی نیاز به انجام کاری باشد ٬ بدون توجه به نتیجه ی آن تمام سعیشان را می کنند .
- آموختم که من به همراه بهترین دوستم ٬ می توانیم هر کاری انجام دهیم یا هیچ کاری انجام ندهیم . ولی بهترین زمان را داشته باشیم .
- آموختم که گاهی اوقات از کسانی که انتظار دارم در هنگام شکست مرا یاری کنند ٬ سخت ترین ضربه را خواهم خورد .
- آموختم که گاهی اوقات حق دارم عصبانی شوم ٬ اما این حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم .

دستم گم کرده راهش را ، بی جهت در جیبم می خزد ، پاهایم سنگین اند ، بار غمی به دوش دارم . . .
با هر گامم زیر پاهایم صدای خش خش رنج پاییز را میشنوم و اشک هایم را پشت سر می گذارم . . .
در بدنم جریان دارد حضورش اما با چشمم چیزی جز فاصله نیست . . .
با خودم می گویم به کجا می روم ؟ آن چه اینجا می جویم چیست ؟
در فکر هستم . من و او اینجا و ناگهان با هق هقم دیگر نواختنی نیست . . .
هوا سرد است تنها میگریم ، به یاد شبی که با او خندیدم ، آه من در کنار او و حضورش عاشقانه زیر باران رقصیدم و عطر نابش را بوییدم . . .
خندیدم ، از غم چشمهایش رنجیدم ، همه را پوستم گواه می دهد . . .
عاشقانه ، بی ترس ، بی لرز ، زیر بوسه های آسمان دست هایم را گرفت ، محو گرمای وجودش بودم که در دلم عشقی جاویدان را نوشت . . .
جلوی این نیمکت به درخت شاهد چشم می دوزم ، تنهایم ! اما امروز تکرار میکنم بودنش را و از نبودنش این جا تنها می سوزم . . .
باد سردی می وزد ، دست هایم گم می شوند در جیبم ، تنها به تنهایش و تنهاییم می اندیشم ، چشم های خیسم را می بندم . . .

الهی! در شگفتم