لحظه های بودن
دیگه نه از تو خبری بود ، نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ، یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود..

روزگارانی بود که در مکتب عشق اسم نویسی کرده بودم
و همشه شاگرد مشروطی بودم و بس
معلم می گفت : نقش ببندد بر لبان سرخ تو لبخند
اخم می کردم من و صفر نقش می بست در کارنامه ام
ماه ها بود که می رفتم و می آمدم
ولی، آه ...
باز مهر مردود است ، باز هم امتحانات شهريور
ديگر خسته بودم از اين همه درس هاي تكراري
عشق دروغين و خنجرهاي تيز خيانت كه هر روز بر قلب خسته ام نقش مي بست
از درجا زدن ها در پايه اول عشق و عاشقي
آن روز عهد كردم كه ديگر از يادم برم عشق و عاشقي را
با خود گفتم : تو مال عشق و عاشقي نيستي
تو ساخته شده اي براي سنگ و بيابان
آن روز بود كه تمام جزوه هايم را سوزاندم
مي عاشقي را دور ريختم و تلخ شد ، تلخ تر از سابق
رفتم و رفتم تا رسيدم به دياري كه همه مردمانش براي سنگ بودند و بيابان
من نيز در حوالي آن مردمان اتراق كردم
كه ناگاه ...
كسي آمد سراغم
و من باز تلخ بودم ، تلخ
زمان ها از پي هم مي گذشت و من هنوز هم تلخ بودم
تا كه روزي ناگهان چشم هايم را در آب ديدم برق داشت !!!!
در درونم گويي كسي داشت از جا مي كند قلبم را
و چه احساس نا آشنايي ، گويا كه بيمارم
ولي انگار عاشق بودم و باور نداشتم
تا كه روزي گفت قصد سفر دارد ، كوله بارش را بسته و عزم سفر دارد
قلبم فرياد مي زد كه بگو دوستش دارم ، بگو بي او ميميرم
ولي چشمها غرق در اشك بود ، لبها بسته بودند
گويي نمي خواستند باور كنند جداي را
و من آنگه به او گفتم : تو خدايي نه ؟؟؟
و من بنده اي حقير و بي تاب تو هستم نه ؟؟؟
و تو وعده داده اي " بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را "
من اكنون مي خوانمت در ميان اشك و آه
وچشم انتظار اجابتت مي نشينم
و اما انگار خدا صدايم را شنيد و قلب بي تابم را ديد
و من اكنون ديگر شاگرد مشروطي نسيتم
خوب مي دانم كه عشق چيست
مي توانم لبخند بزنم ...
و از آن بالا تر ...
مي توانم فرياد بزنم كه اي عش من ، زيباي من ، شاه شاهانم
دوستت دارم و بي تو ميميرم

الهی! در شگفتم