چه بی رحمانه فراموش کرده بودم نوای عاشقانه لالایی ات را که به لطافت مه بر مرداب بر قلب کوچکم می نشست و آرامش رویایی شیرین را بر چشمانم هدیه می کرد. زمانی که حتی وجودم را ناآگاه بودم و که بودنم مجهول.

زمان ناتوانیم را که با آهنگی موزون اکسیر وجودت چون شهدی بر من می چشاندی و با لبخندی زیبا نقاب عشق بر صورت خسته ات می کشیدی.

و چه بی انصاف از یاد برده بودم نگرانی چشمان منتظرت را آن هنگامی که گویی ریشه های پروار هستی برداشته و رفته بودم.

و چه بی احساس نمی فهمیدم ارزش آن مروارید اشکی که در نگاه به قد کشیدنم گونه های لاغرت را نوازش می کرد

و چه احمقانه باور می کردم توانایی و استعدادم را در پیروزی بر مشکلات کمرشکن زندگی قافل که کوهی از عشق در پشت این باور احمقانه سر بر سجده نیایش گذاشته

و اکنون

چه مغرورانه می نگرم نگاه پر التماس و محتاجت را بر نوازش و احترامی از دستان نیرومندم

اکنون که قدم هایت را یارای کشیدن جسم رنجورت نیست و دستان لرزان و ناتوانت را توان آغوش گرمی دوباره

نه مادر

سنگینی نگاه محتاجت وجودم را به آتش می کشد و التماس چشمانت غرور و غیرتم را

مادر این منم که همیشه مهتاجم

محتاج احسان همان لبهای دعاگوی زیبایت

محتاج نگاه مهربان و عاشقانه

و محتاج عشق مادرانه ی بی همتا بی منت

و مادر من برایت همیشه همان طفلی خواهم بود ناتوان

در مقابل تمام توانایی هایت

و من همیشه محتاجم