بی رنگی را جز با چشم دل نمیتوان دید...

قلم مویی در حال تصویر کردن عشق تو...

و بودن تو...

و بودن تو...

قلم مویی رها و آزاد...

بر روی کاغذ کهنه دنیا میچرخم و رنگ تازگی میزنم...

رنگ عشقی با شکوه تر از عشق لیلی و مجنون...

از دلت رنگ بی رنگی میگیرم و

 جان دوباره ای برای حرکت...

و هر روز بی رنگ تر ،ساده تر و صادق تر از ديروزم...

گوشه اي نيست در طرح قلب من...

و انتهايي نيز...

هرچه هست لطافت است...

و چه اهميت دارد كه كسي بي رنگيم را نبيند...

و چرا مهم باشد كه بودنم نبودن معنا شود...

وقتي كه نور تو به من مي تابد و ظهور ميكنم...

وقتي كه با نور تو به چشم خدا ميرسم...

وقتي كه با عشق تو  روي كاغذ ميرقصم و

 نقش عاشقي ميزنم...

قلم مويي هستم تا هميشه نقاش چهره دلت باشم...

چه فرقي ميكند كه دیگران تو را چگونه تصویر کنند...

نقش واقعي تو را من در صفحه روزگار

نقاشي خواهم كرد...

قلم موهاي رنگي زيادند...

ولي من هستم كه بي رنگ باشم...

يك رنگي ِ بي رنگ...