خلوتی میخواهم
خلوتی میخواهم
گوشه ای مال دلم
خلوتی را که در ان با ساعت
با گذار شب و روز
با زمان کاری نیست!
خلوتی میخواهم که
در ان لحظه همه لحظه ی
با خود بودن.... لحظه دیدن اثار خداست!
و ثمر بردن از این زیبایی.
لب ابی... لب نیزاری و دیدار گل و پروانه
دیدن سنجاقک...
با پری توری و ابی یا سبز
دیدن رقص لطیف نیزار
همره نغمه باد
و نوازش شدن از دست نوازشگر باد...
که چو معنای محبت زیباست.
خلوتی را که در ان این هنرمند بزرگ
شاهکاری به من و دنیا داد
شاهکاری که در ان
با هر ان احساسی که در انجا باشی
لحظه و ساعت غم
ساعت و لحظه شادی خنده
میتوان با همه احساس در ان حالی یافت!
خلوتی پیدا کرد!
یا که در جمع کسانی چون خود
روز شادی گذراند
بی هر ان رنج و غمی
یا که در خلوت تنهایی خویش
با خود و روح طبیعت خوش بود
یا که شاید حتی لحظه ای غمگین بود!
یا به ان حس که در ان درماندی
که من احساسم چیست؟
درچه فکری هستم؟
خود گم کرده خود دریابی.
گاه باید با خود لحظه ای تنها بود
گاه باید با خود خلوتی کرده بدون تعارف
حال خود را پرسید
و از درون دل خود
حرف ناگفته به بیرون هول داد!
و به ارامش روح... و به ارامش دل... و به ارامش جان
با طبیعت به مساوات رسید.
گاه باید چندی با درون خلوت کرد
با درون تنها بود.
یکی از شبهای گرم
نفس سوزان شمع
چشمان سرخ و نگاه خیره
یک رقص شبانه
عرق شرم بر تن شمع می چکید
پای ظریفش پیدا
زیر پف دامن گل گلی اش پروانه
لبختد نازک باد
بوی عطر گل سرخ
قصه سوختن شمع
ماجرای گل و گلدون
عشوه های دلبرانه
صدای تند نفس
بودن بند و قفس
زیر پا له شدن احساس برگ
تو بارش برگ و تگرگ
مثل داستان شمع و گل و پروانه تمومی نداره
شمع از سرش دود بلند
خیانتی تلخ
پروانه را دید در اغوش گل
با بوسه های شیرین عاشقانه
پای شمع مانده
در بند تن خویش
تقلا می کرد، از باد مرگش را تمنا می کرد
صبح جسدی سوخته
مانده لب حوض
رفته بود پروانه
گل زیر باران غسل می کرد.
الهی! در شگفتم