نوشته شده در 9

میان خورشید های همیشه زیبائی تو
لنگری ست -خورشیدی
 که از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند

یکنفر در هـمین نزدیکــی ها 

چــیزی به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است
خیالـــت راحت باشد آرام چشمهایت را ببــند
یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیــاتـنهـا تـــو را بـــــاور دارد .

چــه زیبــاست  وقتـی میفهمـی کسـی زیــر ایـن گنبد کبــود انتظــارت را میـکشد

چــه شیــرین است  طعــم چنـد کلمــه کــه میگــوید : " کجــایــی" .....؟

تمــــــــــــام دنیـــا در آغوشـــت خــــلاصه شـــــــــده اســـــــــت ...

کـــــــــــودکـــــــــانه پنــــــــــــاه میـبـــــــــــرم ...

بـــــــــه خلاصــــــــــه  دنیــــــــــــــــا ...

باران باشد    من باشم     تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد   

به دنیا می گویم: خداحافظ

وقتی نباشی        فرقی نمیکند که شنبه هاست یا سه شنبه!         تمام روز هاجمعه است وزنـــدگــی تعطیـــل

هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند.

هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند

پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند

نوشته شده در 91/04/15ساعت 16:30 توسط هاتف

 

 

 

نگار آسمونی

داني از زندگي چه مي خواهم؟ 

            من تو باشم، تو، پاي تا سر تو!
زندگي گر هزارباره بود     بارِ ديگر تو، بارِ ديگر تو

نگار آسمونی

نوشته شده در 91/04/11ساعت 0:35 توسط هاتف

نوشته شده در 91/04/02ساعت 22:58 توسط

 

 

وقتی در تنهایی خودم قدم می زنم

 خاطرات با تو بودن ارامشم را بر هم می زند

چه پریشانی لذت بخشی است دلتنگ تو بودن

دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده

برای دیدنت

دیشب در خواب منتظر امدنت بودم

اما به خوابم هم نیامدی و درد انتظار را در خواب هم حس کردم


دوباره سکوت

دوباره تنهایی

دوباره من ویک دنیا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است

به اندازه غم یک گل پژمرده

به اندازه سوز تب یک دشت باران نخورده

به اندازه اندوه یک مرغ در قفس

 دوباره صورتم نم اشگ را حس کرد

دوباره باران را به انتظار نشسته ام

دوباره درد رابه مداوا نشسته ام

دوباره دلشوره به دل نهفته ام

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم

دوباره دلم هوای تو را کرده


دوباره دلم هوای تو را کرده

نگار آسمونی