عادت
به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي


روزی به سراغ من آمد و چند شاخه گل سرخ به من داد... آنقدر خوشحال بود که خودش را در آغوشم انداخت و گفت: بگو دوستت دارم؟ او را محکم در آغوش گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم... روزی دیگر به سراغم آمد و شاخه گلی به من داد و گفت: فقط امروز بگو دوستت دارم؟ دستهایش را در دست گرفتم ولی نگفتم دوستت دارم... چند روزی گذشت و او در بستر بیماری افتاد. با چند شاخه گل زرد به سراغش رفتم و گفت: فقط امروز بگو دوستت دارم؟ بوسه ای بر لبانش زدم ولی نگفتم دوستت دارم... چند روزی گذشت و به سراغش رفتم... دیدم پارچه ی سفیدی روی صورتش کشیدند... پارچه را کنار زدم و تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم... فریاد زدم: دوستت دارم... چون اگر وجودت نبود زندگی هم نبود...!!! مرا با این پریشانی کسی جز من نمی فهمه... شکستن های روحم را به غیر از تن نمی فهمه... همیشه فکر می کردم برایت آرزو هستم... همان یک روزنه نوری که داری پیشِ رو هستم... ولی امروز می بینم تمامش خواب بود و بس... خیالِ تشنه از رویا فقط سیراب بود و بس... مسیر چشمهایت را شب ها ناگاه گم کردم... چراغی نیست٬ راهی نه٬ چگونه بی تو برگردم؟؟؟ نمی دانی چقدر از این شب دلتنگی می ترسم... و از آواز تنهایی٬ از این آهنگ می ترسم... همیشه سرنوشتِ من مقیمِ دردِ آبادیست... کدامین دست ویرانگر درِ خوشبختی ام را بست؟؟؟ ببین ای دوست مرگِ دل چگونه سوگوارم کرد... رسید افزوده طوفان را خراب و بی قرارم کرد... دلم در دوردستی است مثالِ بید می لرزد... به جانت جانِ شیرینم... به دیدارت نمی لرزد...

الهی! در شگفتم