هنوز هم نامه می نویسم،نامه های طولانی..

می نویسم از سلام و از بودن..

شاید کلماتم غریب و نا آشنایند.!

برای خودم،نه..برای کسی که شاید برای او می نویسم.

هنوز هم در نامه هایم این کلمه را زیاد به کار می برم.

همین کلمه ی ساده ی "شاید"

کلمه ای که همه چیز را تمام می کند،بدون این که به نتیجه برساند.

شاید بمانم..

شاید دوستت دارم..

شاید زندگی همین باشد..

و چه غمگین است،لحظه ای که همه چیز تمام می شود.

روز ها را دوست دارم و شب ها را هم..

ولی شاید با شب ها کمی مشکل دارم..!

مهم نیست،شاید این هم فقط یک خواب باشد.

دیشب به یاد تنهایی هایم افتادم،که همیشه ،با من حتی در خلوتم قدم می زد.

و یاد کسی که یادش هیچ وقت تنهایم نمی گذاشت..!

بعد یادِ نفس هایم افتادم ،که باور ها را هم،باور نمی کرد..!

باز شاید ،این فقط خاطره باشد..

 اما خاطرات،تنها یادگاریست که هنوز هم ،همراه دارم.

کاش خاطرات را هم با خود می برد..!

خاطرات را نمی توان سوزاند.

خاطرات را نمی توان پرپر کرد.

خاطرات را نمی توان شکست.!

خاطرات را نمی توان دور انداخت.

مهم نیست،چون با خاطرات می توان زندگی کرد..!

شاید...ولی من باور دارم..

باور دارم که همیشه به یادم می ماند..

باور دارم که همیشه خاطرات را چک می کند،که مبادا خاطراتش گم شده باشند..!

درست مثل خودم..

                 چون باور دارم که او هم خاطراتش را دوست دارد.

هر کجا که نیست..

نفس نمیکشم،

راه نمی روم.

فقط برای یک هوس،

تا ته زندگی می دوم..!