باز هم تنگ غروب، راوی قصه ی دلتنگی شد

و من و چشمانم شاهد عینی یک تنهایی... !!!

خانه ام آرام است و سکوت در همه جایش جاری

افکارم مغشوش ، خاطراتم همه تكرار، تكرار

اشك بي تاب شده ، گونه هايم خيس است

اين همه دلتنگي ... !!!

مثل ديروز نبود تنگ غروب ... !!!

و غروب خورشيد دل مارامي برد

چه توان كرد در اين تنگ غروب ؟؟؟

رهسپار سفري بايد شد ... !!

سفري دردوردست ،‌سفري سوي هياهوي غریو

به كجا بايد رفت ... ؟؟

هركجایی بروم آسمانش ابري است

و غروبش تنگ است ... !!!