بهش گفتم به خاطر هیچ کس

پرسید پس به خاطر چی زنده هستی ؟

با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو

با یک چشم پر از اشک بهش گفتم به خاطر هیچ چیز .

ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی ؟

در حالی که گریه می کرد گفت :

به خاطر کسی که برای هیچ زنده است

آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد

عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد

آمدم تا از سر دلتنگی و دلواپسی

گریه تلخی در آغوشت کنم اما نشد

آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی

چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد

نازنینم.نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم

آمدم تا این سخن آویزه گوشت کنم اما نشد

بعد ازآن  نامهربانیهای بی حد و فزون

سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد