مطالب جالب
عادت می کنیم
به داشتن چیزی و سپس نداشتنش
به بودن کسی و سپس به نبودنش
تنها عادت می کنیم … اما فراموش نه
*****************************
ساده که باشی
زود حل میشوی
میروند سر وقت مساله بعدی…
*****************************
یادمان باشد که قصه ى کودکانمان را
با “یکى بود یکى نبود” آغاز نکنیم
ازابتدا به آنها بیاموزیم که اگر یکى نباشد
دیگرى هم نیست…
*****************************
درد دلهایت را به کسى نگو
چون بعضی ها یاد مى گیرند چگونه دلت را به درد بیاورند…
*****************************
بر آنکه با سرمایه اش فقط زمین می خرد
روزی خواهد آمد که با خود بگوید:
برای چنین روزهای مبادایی،
کاش قطعه ای آسمان می خریدم ...

بزرگترین دستاوردها
نصیب کسانی میشود که
به یک آغاز کوچک ، راضی بودهاند …
*****************************
اگر وجود خار در کنار گل مایه اندوه ماست
وجود گل در کنار خار باید مایه شادی ما باشد
*****************************
چه نقاش ماهری است
فکر و خیال
وقتی که دانه دانه موهایت را سفید می کند
دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و باز هم تو گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک ، هیچ به نفع دل تو تا فردا ...

مشکل از تو نبود
از من بود
با کسی حرف میزدم
که سمعک هایش را
پیش دیگری جا گذاشته بود . . .
******************************
این که هر بار سرت با یکی گرم باشد
دلیل بر ارزش ات نیست
شاید آنقدر بی ارزشی که خیلیها اندازه تو هستند . . .
******************************
دار بزن … خاطرات کسی که تـو را دور زده
حالم خوب است …امّا گذشته ام درد میکند . . .
******************************
هر چه فکر میکنم حرفم نمیاید ....
خیالت را گم کردهام یا مسیر عاشقیت را ؟؟؟
شاید هم تو راه قلبم را گم کردهای
و در شعر دیگران نشسته ای!!؟؟
******************************
حالا که قرار نیست دیگر حوای من باشی
به چه امیدی آدم شوم ؟

این فاصله ها که بین ما بسیارند
از بودن ما کنار هم بیزارند
یک روز برای دیدنت می آیم
اما اگر این فاصله ها بگذارند . . .
******************************
گفتی : ما به درد هم نمی خوریم
اما هرگز ندانستی که من تو را برای دردهایم نمی خواستم
******************************
خدایا
این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند
فکری کن
اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت . . .

کاش میدانستی آن کس که در تو امید به زندگی را پرورش میداد
خودش محتاج قطره ای از باران محبت بود . . .
ای ساربان آهسته رو کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم میرود

الهی! در شگفتم