حلالم کن ،حلالم کن
نوشتن تا به کی یارب،من مفلوک من تنها وسرگردان من
آواره در این گوشه زندان
خدایا با کی می گویم من دیوانه از هجران.
من وامانده در نیا من بیکس من تنها من رسواتر از
رسوا،به هر کس می دهم دستی که الفت را بنا
سازم ،زند زخمی به دل ،دل نه مریض بی طبیب افتاده در
این گوشه هستی نگاهم می رود بر تن،تن رنجور می بینم.
به هر سو دیده می دوزم فقط درد است وتنهایی نه امروز
و نه فردایـــی نه همراهـــی نه همرازدی
نه دلبنــدی نه فرزنــدی شریک زندگی
افســـوس،نه همـــدم را ماوایی نه هم خویی،نه آوایی
خدایا خسته ام خسته نه همرنگــی نه همراهــی
نه لبخنـــدی نه پیـــونــدی نمیدانم تو میدانی
تو ای غایب تو ای واحد تر از واحد؟
تو ای حاضر صدای ناله ام بشنو صدایم کن که دیگر
خسته ام از خویـــــش
.jpg)
حلام کن من دارم میرم
چقدر این لحظه دلگیرم
گناهی گردن ما نیست
همش تقصیر تقدیره
نگام کن لحظه رفتن
چه تلخه این هم آغوشی
چه وحشتناکه دل کندن
چقدر سخته فراموشی
پرااز بغضم پر از گریه
پر از تلخی و شیرینی
حلام کن دارم میرم
منو هرگز نمی بینی
حلالم کن اگه دستام به دستای تو عادت کرد
آخه دنیایی عاشق ها به ما دو تاخیانت کرد
کلاف آرزو هامو چرا هیشکی نمی بافه
برای ما دو تا عاشق جدای دور از انصافه
تو بارونی ترین ابری
من از پاییز لبریزم
چه معصومانه میباری
چه مظلومانه میری
حلالم کن ،حلالم کن
تمام سهم من از تو
یه حلقست که تو دستمامه
تمام سهم تو از من
یه عشق بی سرنجامه
پرااز بغضم پر از گریه
پر از تلخی و شیرینی
حلام کن دارم میرم
منو هرگز نمی بینی
حلالم کن اگه دستام به دستای تو عادت کرد
آخه دنیایی عاشق ها به ما دو تاخیانت کرد
کلاف آرزو هامو چرا هیشکی نمی بافه
برای ما دو تا عاشق جدای دور از انصافه
تو بارونی ترین ابری
من از پاییز لبریزم
چه معصومانه میباری
چه مظلومانه میری
حلالم کن ،حلالم کن

الهی! در شگفتم