فاصله دختر بچه تا پیرمرد یک نفر بود؛

روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

 پیرمرد از دختر پرسید :

 - غمگینی؟

دختر- نه .

 - مطمئنی ؟

دختر- نه .

 - چرا گریه می کنی ؟

دختر- دوستام منو دوست ندارن .

 - چرا ؟

دختر- چون قشنگ نیستم !

- قبلا اینو به تو گفتن ؟

دختر- نه


- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !

دختر- راست می گی ؟

 - از ته قلبم آره...

 دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛

 شاد شاد... چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد؛

 کیفش را باز کرد؛

 عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com