فاصله
فاصله دختر بچه تا پیرمرد یک نفر بود؛
روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
دختر- نه .
- مطمئنی ؟
دختر- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
دختر- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
دختر- چون قشنگ نیستم !
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
دختر- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !
دختر- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره...
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛
شاد شاد... چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد؛
کیفش را باز کرد؛
عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 9 توسط کاظم نقی زاده مقدم
|

الهی! در شگفتم