در این نزدیکی
من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه درآن بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من،
نه درآن بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد
صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد
پاک کن بیهوده است
اگر این خطها را پاک کنم
جای آنها پیداست
ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست !
تو بگو !
من کجا حق دارم
مشق هایم را
روی کاغذهای باطله با خود ببرم ؟
می روم
دفتر پاکنویسی بخرم
زندگی را باید
از سر سطر نوشت !
+ نوشته شده در یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 13 توسط کاظم نقی زاده مقدم
|
الهی! در شگفتم