کسی چه میداند من چه دیده ام...

چه کشیده ام و چه شنیده ام...


که نوشتن شده سهم من از زندگی...

کسی چه میداند این دستها ...


در هجوم این واژه ها گاهی خُــرد میشوند...

و توان کشیدن این همه واژه رو ندارند...

کسی چه میداند ...

من برای ریختن اینهمه احساس توی این واژه ها

چه دردهای رو که تحمل نمی کنم...

کسی چه میداند که پشت این همه واژه

چه عالمی است...

کسی چه میداند...

که من چقدر ناز این واژه ها را کشیده ام

تا بتوانم دردم را به تصویر بکشم...

هیچ کس ...

هیچ چیز نمیداند ...



شاید همیشه خیلی خوب بتونی یه شخص رو...

یا یه دوست رو...

یا یه حادثه رو...

یا یه خاطره رو...

یا...

به واژه بکشی و با قشنگترین جمله ها و ترکیب ها وصفش کنی...

اما شاید یه زمانی واقعا از گفتن عاجز باشی...

شاید نتونی به واژه بکشی...


شاید یه وقتایی واقعا به این نیاز داری که سکوتت رو برات معنا کنن...

شاید واقعا به این نیاز داری که به جای اینکه بهت بگن:

حرف بزن و بگو چی شده...

بهت بگن:

نمیخواد هیچی بگی٬چشمات داره داد میزنه و همه چی رو میگه...

اون مو قع چقدر خوشحال می شی٬میگی وای این تونست درد منو بفهمه!

تونست سکوت منو معنی کنه...!

گاهی وقتا خیلی دلم می خواد با خدا حرف بزنم٬اما وقتی به خودم میام٬

می بینم توی حیاط روی تخت دراز کشیدم و دارم آسمونو نگاه میکنم

و گریه میکنم...

همون آسمونی که همیشه فکر کردیم خدا فقط اونجاست و چقدر با ما فاصله داره!!!

اما دریغ از اینکه خدا شاید بین همون اشک ها ٬داره اشک میریزه!

دریغ از اینکه خدا داره کنارت درد میکشه...

نمیخوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم...

چرا عادتم تو باشی میخوام عاشق تو باشم...