آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زدو رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

طعنه بر در این خانه ی تنها زد و رفت

من فقط عاشق اینم حرف قلبت رو بدونم

الکی بگم جداشیم تو بگی نه نمی تونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام

کار و بار زندگیمو بزارم برای فردام

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

مثل اون لب های بسته که دیگه حرفی ندارم
مثل این دست های بی جون که به هم پناه میارن
مثل اون خاطره ای که تو نگاه آینه مرده
مثل اون ترانه ای که تورو یاد من آورده
خسته ام خسته ی خسته
خسته از ندیدن تو
چرا قسمتم نمی شه لحظه رسیدن تو

مثل قطره های بارون که تو چنگ ابر اسیرن

یا شقایق های تشنه که بدون آب می میرن
یا مث روزهای برفی که تن آفتاب و می خوان
مثل خاطرات کهنه  که به یاد تو نمی یاد
خسته ام خسته ی خسته
خسته از ندیدن تو
چرا قسمتم نمی شه لحظه رسیدن تو

همیشه وقتی کسی ازم می پرسید

چندتا دوسم داری ؟

یه عدد بزرگ می گفتم

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چندتا دوسم داری گفتم :

یکی!!!

میدونی چرا؟

چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم

دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین؟

ماه یکیه....خورشید یکیه.....زمین یکیه....خدایکیه .....

مادر یکیه....پدریکیه ....تو هم یکی هستی

وسعت عشق من به تو هم یکیه

پس این رو بدون از الان وتا همیشه

*یکی دوستت دارم*

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد

وکسی که چنین ارزشی دارد

باعث اشک ریختن تو نمی شود

اگر کسی تو را آن طور که می خواهی

دوست ندارد

به این معنی نیست

که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

دوست واقعی کسی است که

دستهای تو را بگیرد

ولی قلب تو را لمس کند

بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که

در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید

تمام عمر

سرگردان و مدهوش و پریشانم

مدارا می کنم با خود

فقط آواز می خوانم

و من در تیرگی مدفون مدفونم

تماشا کن

سیاهی کی گریزد از شب چشمم

نمی دانم!

 

همه می پرسند
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید؟
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال.
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام
که تو چندین ساعت,
مات مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر, نه به آب , نه به برگ
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد,
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه,
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار,
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل,
همه را می بینم , می شنوم,
من به این جمله نمی اندیشم.
به تو می اندیشم
ای سراپا خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم.
همه وقت , همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان , تنها این را تو بدان,
تو بیا
تو بمان با من , تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو , به جای همه گل ها تو بخند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من , تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.