عاشقى معشوقه اى مكار داشت
مادرى رنجيده وبيمارداشت
هرزمانى بهرديدارى جديد
خدمت معشوقه ى خودمى رسيد
دخترك هوش وحواسش برده بود
حس فرزندى درونش مرده بود
شامگاهى كه هنوزش بود هوش
لاى لاى مادرش آمدبه گوش
گفت:مادرازچه رودرمانده اى؟
كزته دل لاى لايى خوانده اى؟
خواست گويد مزد بى مهرى توست
بازهم مادرصبورى كردوگفت:
مادرت شبهاست درتاب وتب است
دردمن درد نه تنهاامشب است
گفت:مادرجان من كه راست گو
حرف دل رابى كم و بى كاست گو
خواست پنهان دارد امادل شكست
گفت:تنهايم دلم آوربدست
امشبى را باش تالا لاكنم
درته قلب تو امشب جاكنم
بچه رالالانمودونازكرد
مهربانى رابسى ابرازكرد
بودزيبا آن شب امابى گمان
گشت فردايش بسى نامهربان
صبح گرديدو پسربيدارشد
رهسپارخانه ى دلدارشد
حلقه بردرزدودق الباب كرد
دلبرش ابروى خودپرتاب كرد
گفت:امروزازچه رودير آمدى؟
منتظربودم به تاخير آمدى؟
خواست گويدمادرم،گفتا:نگو
تابگويم گفته ى بى گفت وگو
گركسى دربين ماداخل شود
ياكه غيرى اندرون دل شود
بين ماهنگامه برپامى كند
كم كمك دل كينه پيدا مى كند
هرچه مى گويم برو آن كار كن
چاره اى برمادربيماركن
عمراوكم كم به پايان مى شود
نسخه اش رامرگ درمان مى شود
مى بر اورادربيابانش گذار
جان او مى گيروبى جانش گذار
بى ادب فرزند بودوناسپاس
مادرش رابردازبهرخلاص
ازپى گفتار يار ناپسند
مادرش رادربيابانى فكند
جسم مادرهمچو آهى بى اثر
برزمين افتادازذست پسر
برزمينى كه سراسرخاربود
مادرى افتاد كه بيماربود
خار بى مهرى وسرانجام او
سوزشى افكند براندام او
سوزخاراوراپريشان ترنمود
خارهارادسته دسته مى ربود
بچه ى سنگين دل نامهربان
برسرش انگشت مانده دردهان
اين سوال ازمادرپيرش نمود
علت اين كار اى مادر چه بود؟
پاى تو لنگ است وسوسو مى زنى
خارهارا ازچه يكسو مى زنى؟
مادرش پاسخ بدين منوال داد
ازدل خود شرحى اندر حال داد
يادم ازپستان وازشيرآمده
حال و.روزمادرى پير آمده
گفتم از اينجا به خانه مى روى
چون غروب است وشبانه مى روى
خاربرپاى تومى آردگزند
كى چنين باشدبراى من پسند
راه تواينگونه باشدصاف به!

گوشه ى قلبت كمى انصاف به!