یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای عشقمون هیچکس نبود

توی یک روز بهاری یه فرشته، یه اقا پسر خوشکل و ناز به دنیا اومد،  فرشته کوچولوی ما اسمش شد :  بهروز   

بهروز قصه من  کم کم بزرگ شد. وقتی به سن ۲ سالو و ۶ ماه و ۶ روز رسید مهمترین هدیه خدا براش فرستاده شد : شبنم  

عکس های عشقولانه از بچه ها

عموی بهروز صاحب یک دختر کوچولو به اسم شبنم شد، برحسب تقدیر خانواده بهروز واسه تولد این دختر میره خونشون و اون روز بهروز اولین لحظه قشنگ زندگی شبنم رو ساخت، بالای سر شبنم نشست و نگاهش می کرد، شبنم چشمامشو باز کرد و اولین پسر زندگیش رو دید :) بهروز و شبنم چشم تو چشم به هم نگاه میکردن و این اولین نگاه عشق بود. اولین نگاه ، اولین لبخند ، اولین سلام ، و اول عشق

 

چقدر این موضوع زیباست که شبنم اولین پسری که تو زندگیش دید بهروز بود

۷ سالگی بهروز : بازی های کودکانه

عکس های عشقولانه از بچه ها

بهروز 7 سالش شده بود و شبنم 5 سال داشت، بهروز با علاقه در حالی که شبنم داشت تو حیاط خونشون دوچرخه سواری می کرد نگاه می کرد، شبنم با ذوق زیاد به بهروز می گفت: نگاه کن چه جوری دارم دوچرخه سواری میکنم.بهروز با احساس خاصی به این دختر عموی عزیزش نگاه میکرد بعدش شبنم روی تاب دوران بچگیش نشستو  بهروز تابش میداد، بهروز اصلا از تاب دادنش خسته نمی شد

۱۶ سالگی : دیداری عجیب

بهروز  با خانواده رفت سفر به شهر همدان، تو ارامگاه ابوعلی سینا بود که یه لحظه دختری رو میبینه که اونجا قدم میزنه و وقتی بهروز میبینش باورش نمیشه. اون دختر شبنم بود!!!

 به طور کاملا اتفاقی هم دیگه رو دیدند و اصلا از هم دیگه خبر نداشتند،  خیلی خوشحال شدن و باورشون نمی شد همچین تصادفی اونم تو یه شهر غریب! (شبنم از طرف مدرسشون اونجا اردو بودن)

 

۱۷ سالگی : پس کی از مدرسه میاد ؟!

بهروز با هزار امید و شوق به  خونه شبنم میره، که متاسفانه شبنم مدرسه بود! که این نبود شبنم بهروزو خیلی ناراحت میکنه چون بهروز به خاطر شبنم میرفت اونجا ، و واسه همین میره دم در و  منتظرش ایستاد تا از مدرسه بیاد، تا اینکه از دور شبنم رو دید که با دوستش می اومد، شبنم هم با دیدن سوپرایز شد و از دور لبخندی به هم زدند . لبخندی که همیشه برای شبنم و بهروز خاطره آمیزو دوست داشتنیه

 

 

۱۹ سالگی : آدامس موزی

بهروز ۱۹ سالش شد و شبنم 1۷ سال، بصورت خانوادگی به باغ میرن بهروز بدون اینکه شبنم بهش بگه متوجه شده بود که شبنم ادامس موزی دوست داره، براش خرید و بهش داد، شبنم از این کار قشنگش سوپرایز شدو خیلی دوست داشت این کارشو، خاطره اون ادامس اینجاست که اون آدامس رو هنوزم داره !

۲۲ سالگی : تکرار رویاهای کودکانه

عید شد و بهروز قصه من 22 سالش شد، 13 بدر ،  خاطره بچگی شبنم و بهروز تکرار شد،

شبنم رو تاب نشست و بهروز به یاد خاطره بچگی تابش می داد، شبنم تو اوج خوشحالی بود .

 

۲۳ سالگی : ۵ اسفند ، روز عشق ، شبنم میدونی من عاشقتم ؟!

5 اسفند شد و بهروزم 23 ساله، همه میدونید تو این روز چه اتفاق قشنگی برای بهروز و شبنم افتاد، روز حساس و مهم براز علاقه، شروع رابطه عاشقانه اسمان و باران، آغازی بی پایان به امید پایانی خوش

 بهروز در شبی سرد و زمستانی به شبنم گفت: شبنم؟ میدونی من عاشقتم؟ و اون روز اشک احساس و عشق به چشمای بهروز و شبنم اومد . اولین اشک های عاشقانه، اون روز بود که بهروزو شبنم فهمیدن عشق و اشک همزاد هم هستن 

۲۴ سالگی : اولین سفر ، عاشقی های دزدکی

24 سالگی بهروز و شبنم همرا خانواده هاشون به سفر شمال رفتند، 2 هفته رویایی با هم زندگی کردند پر از خاطره، عشق و علاقه بود، بهترین سفر عمرشون رو داشتند، مهم ترین اتفاق این سفر این بود که خانوادهاشون متوجه شدند که بهروز و شبنم به هم علاقه مندند.

نامزدی : ۸ آذر تولد شبنم

تو 24 سالگی ، روز تولد شبنم بود و بهروز بهترین تولد دنیا رو براش گرفت و حسابی سوپرایزش کرد، اون روز باهم نامزد شدند، بهترین روز رو واسه شبنم ساخت، یک روز رویایی با اتفاقاتی عاشقانه

 روزی که شبنم به بهروز گفت تو دیگه ازین به بعد آسمونمی و بهروز در حالی که سراسر وجودش رو عشق گرفته بود به شبنمش گفت : آره شبنمم ، همیشه آسمونت میمونم . توام بارون منی که همیشه واسم جاری هستی و همیشه از عشقت سیرابم