ارزو
آسمان ابریست...
آب از چشمانم جاریست...
و تبسمی تلخ نگاهم را به خود میدوزد...
با خود مینگرم که به کدامین ره دل سپردم..
و به کدامین مقصود به اندیشه نظر کردم...
زیر باران چشمانم میروم به سوی نا کجاآباد...
آهی میکشم از سر دلتنگی...
فریاد میکشم از فقان...
چشمانم خیره به جاده ای که تنها رهگذرش منم..
و افسوس میکشم چه دیر است برای بازگشت..
افسوس....
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 10 توسط کاظم نقی زاده مقدم
|
الهی! در شگفتم