آقا جان:

خواب بودم سخن عشق تو بیدارم کرد

مست بودم تشر قهر تو هشیارم کرد

یک زمان سر به هوا بودم و از دل غافل

تا کمند غم عشق تو گرفتارم کرد

من که بودم همه جا ذره دور از نظری

مهر صاحب نظران نقطه‏ی پرگارم کرد

 


 

دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم

بعد یک عمر که ماندیم... که عادت کردیم

دست‏هامان همه خالی... نه! پر از شعر و شرر

عشق فرمود:بیایید... اطاعت کردیم

خاک‏آلوده رسیدیم به آن تربت پاک

اشک‏آلوده ولی غسل زیارت کردیم

گفته بودند که آرام قدم بردارید

ما دویدیم... ببخشید... جسارت کردیم

ایستادیم دمی پای در «باب الرّأس»

شمر را – بعدِ سلامی به تو – لعنت کردیم

سهم‏مان در حرمت یک‏سره سرگردانی

بس که با قبله‎‏ی شش‏گوشه عبادت کردیم

تشنه بودیم دوبیتی بنویسیم برات

از غزل‏باری چشمان تو حیرت کردیم

همه با قافیه‏ی عشق مصیبت دارند

از تو گفتیم اگر ذکر مصیبت کردیم

وقت رفتن که حرم ماند و کبوترهایش

بی‏پر و بال نشستیم و حسادت کردیم

و سری از سر افسوس به دیوار زدیم

و نگاهی غضب‏آلود به ساعت کردیم

تا قیامت بنویسیم برای تو کم است

ما که در سایه‏ی آن قامت اقامت کردیم

. . .

کاش می‏شد که بمانیم؛ ضریحت در دست...

دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم