قاصدک رو به فرشته کرد گفت :

 اما شانه های من ظریف است .

زیر این خبر می شکند .

من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم . 
فرشته گفت :

5690631530_668dde65e1_z_large

 درست است آن چه باید تو بر دوش بکشی غیر ممکن است و سنگین ؛
حتی برای کوه اما تو می توانی .
زیرا قرار است تو بی قرار باشی .

فرشته گفت :
فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر .  
آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد .
حالا هزاران سال است که قاصدک می رود ، می چرخد و می رود ، می رقصد و همه می دانند که او با خود خبری دارد .
دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود .
خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدک یک پیامبر است .
Tumblr_lh5e8swajs1qb62c4o1_500_large
 پنجره بسته بود تو نشنیدی و او رد شد .  
اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی ، دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد .