فریاد
دلتنگی را از جانم لخت کن
که من هیچ...
و لباسی دیگر اندازه ی دل نیست
با لبخند تو مستم ُ جامی بگردان
که در بغض فرو خورده ات سکوت می رقصد
حرفی از بودن خودت بزن
این دل دیوانه است
چه غمگین و چه شاد برایت میرقصد

دلم آرامشی دریایی میخواهد !
که در پس تلاطم موجهایش
صدای عشق نوازشگر لحظه هایم باشد...
" دلم تو میخواهد "
با لبخند یاسی ات....
که به یکباره مست میکند
تمام مرا...
دلم تویی میخواهد که سکوتم را معنی کند...
تو شعری نو از کتابم ورق بزن
بی شعر و بی کلام برایت میرقصد
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۲ ساعت 21 توسط کاظم نقی زاده مقدم
|

الهی! در شگفتم