افسوس
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خدا را دارم...

نشاني از تو ندارم
اما نشاني ام را براي تو مينويسم
در عصرهاي انتظار به حوالي بي کسي قدم بگذار
خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن
کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام
در کلبه را باز کن
به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را کنار بزن مرا خواهي ديد
با بغضي کويري که غرق عصاره انتظار است
پشت ديوار دردهايم نشسته ام

+ نوشته شده در شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲ ساعت 11 توسط کاظم نقی زاده مقدم
|
الهی! در شگفتم