خدایا،ای اولین و آخرین مهربانی!
دستهایم را در اسکله ی تاریک ترس تنها مگذارومرا که آرزومند
گفتگوبا توأم در سحرگاهان نیاز،بی کلمه رها مکن!
خدایا،
عاشقی را حرف به حرف برایم معنا کن و چشمهایم را بانور ستارگان نامکشوف شستشو بده!
خدایا،
استخوانهای تشنه و مشتاقم را با با دریا آشنا فرماو انگشتان سرگردانم را به پیچکها برسان تا
درشبی بارانی به طرف خانه ات سرازیر شوم.
خدایا،
سینه ام را سوزان تر از دهانه ی آتشفشانهای زنده و قلبم را جایگاه خورشیدها و مهتابها بگردان!
خدایا،
بازوانم را آنقدر امتداد بده تا بتوانم منظومه ی شمسی را در آغوش بگیرم و دهانم را با نام خود
چنان گرم کن تا بتوانم عطر بی کرانه ی تورا برای همه تفسیر کنم.
خدایا،پنجره ها را باز می گذارم و خارها را از ساقه گلها بر می دارم م منتظر می مانم تا مرا بپذیری،
آنگاه شاخه ای یاسمن و سنبله را تقدیمت می کنم.
خدایا،
چنان دستم را بگیر که هیچ گاه از جاده ای که دوشادوش چشمه ها به طرف چشمان تو می آیدريال
قدم بیرون نگذارم.
خدایا،با گلهای سرخ و دریا و مشتی بوسه و چند واژه ی بکر برایت شعری می گویم وآن را همصدا
با فرشتگان می خوانم.
خدایا،
سوگند به تمام ناقوسها و گلدسته هایی که نام تورا بلدند،
سوگند به ریشه هایی که با عشق تو گره خورده اند،
سوگند به سکوتهایی که سرشار از صدای تواند،
سوگند به شبها و روزهایی که نیامده اند،
هرگز تورا ازیاد نخواهم برد.
دیگر تورااز یاد نخواهم برد......